پابر این پهنای عظیم نگذاشته بودی که تورا چون گلی سرخ بر بلندای مرزها پرپر کنند...
تو آرزوها برای خود بنانهاده بودی ...
آری..!
آرزو هایی رنگین کمانی و شیرین...
همان آرزوهایی که با گلوله ای بی رحم چون پرهای کبوتر به هوارفتند...
در سرمای سینه سوز زمستان که دیگران شانه بر بالش خوشبختی ها در خواب بودند...
تو تا کمر در دانه های عروس سفید، فرورفته بودی و میلرزیدی...
هیچکس حاظر نشد حتی ثانیه ای بار سنگینت را به دوش بکشد...
کاش همان سنگینی بار شانه های زخمیت کفایت میکرد..
بغض سنگینت را چگونه تحمل میکردی?..
نه خفتن در شبان تلخ را به درستی تجربه کردی و نه گردش های روزانه را...!
تاچه حد ظلم و نابراری؟
تابه که ی صبرو گریه و زاری؟
تپیدن قلب ناآرامت را باکه درمیان بگزارم ؟
بهار نزدیک که میشود دلم آه بی پایان تورا درخود حبس میکند...
بازار سرمایه داران شلوغ است!
بازار تو درچه حالیست؟
نوروز کودکانت را با لباس تازه میتوانی جشن بگیری؟
نوروز را چه کنم؟
وقتی تو وکودکانت درحسرت لباسی نو باچشمی خونین ز اشک به دیگران مینگرید...
برخیز ای کولبر آرامش ندیده ام..
بگزار نوروزهارا با محفلی رنگین کنیم!
نهوروز...
ما را در سایت نهوروز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88